تبليغاتX
یادداشتهای گاه و بیگاه

یادداشتهای گاه و بیگاه

شخصی تا حدی جمعی

تحقیر ما "مردم" به دست همدیگر...

دلم نمی خواهد که تلخ بنویسم این را شاید کم و بیش دانسته باشید، اما این تلخی خیلی اجتماعی تر از چیزیست که بتوان نادیده اش گرفت!
توی مترو مطابق معمول ساعات برگشت،ازدحام زیادی است، من در قسمت بانوانم ولی خوب به هم کاملا فشرده ایم، طنزش می شود دستمان توی حلق هم و پایمان روی قلوه های همدیگر، خیلی هایمان،خیلی بیش تر از حد انتظار داریم شرایط را تحمل می کنیم، چیزی نمی گوییم،حتی اخم هم نمی کنیم،پذیرفته ایم،اما این میان گاهی حرفهایی را میشنوی که خبر از بوی تعفن می دهد...من، طبق پوشش همیشگی با چادر، سعی میکنم که خودم رل کنترل کنم و خیلی به نفر پشتی فشار نیاید، پشت سرم دو تا دختر هم سن و سال خودم هستند،به ظاهر معمول جامعه،نه آنچنانی،نه اینچنانی،توی واگنی هستیم که نصفش هم مال آقایان است، یک پیرمرد کله شق بی ملاحظه هم تنه به تنه دختران ایستاده، دخترها به وضعیتی که تویش گیر افتاده اند می خندند و راجع به دانشگاهشان صحبت میکنند،دخترها هم مواظبند که به پیر مرد نخورند،و با خنده می گویند ای خدا الان سوسک میشیم، یکیشان میگوید حالا نفر جلویی شرعی هست که به هم میخوریم(من را می گویند) این پشت سری اشکال دارد اما،همه اینها را بلند و با خنده و جدی می گوید یکیشان، دومی اما، خیلی راحت میگوید:"اتفاقا اینها بدترند" (من را می گویند!)،اولی میگوید،نه همشون...ولی آره! می مانم، می مانم که به این توهین کثیف غیر مستقیم باید چه واکنشی نشان داد،و به نظرم میرسد که بگذارم و بگذرم...بیرون میروم و به چند روز پیش فکر می کنم که به پدر می گفتم:با این اوضاعی که درست کردند، اگه انقلابی بشه و قدرت دست مخالفای نظام بیفته، میدونی بابا،باور کن میان چادر از سرمون میکشن،یه کاری میکنن که جرات نکنیم اینطوری بگردیم، از اینوری میفتن...این حس و البته تحلیلی هست که من دارم،با توجه به شواهدی که می بینم از همکاری که بر میگردد و حرف دلش را میزند"که این هم دین و آیین های شما"این بلا را سر ما آورده اند،که البته توی کل خانواده ما و حتی عموها و خاله ها حتی کسی کارمند شرکتی دولت هم نیست، اما میدانم که خیلی ها توی ذهنشان پوشش را به تمایلات سیاسی آدمها ربط میدهند،که البته همین آدمها مدام هم از جدایی دین و سیاست حرف میزنند(من هیچ ایده خاصی نسبت به این قضیه جدایی یا عدم جدایی ندارم، اما توی کله این آدمها این ایده خیلی محکم جا افتاده،انقدر که مرا نماینده حاکمیت هم بدانند!!!)، تا کسی که توی مترو انقدر راحت و وقیحانه به چادری جماعت توهین میکنند، انگار نه انگار ...
نه اینکه حالا خیلی بهم برخورده باشد یا چی، نه! اما من بشدت از این زخم متعفن قضاوت و تحقیر از روی ظاهر آدمها میترسم،بماند که فکر میکنم"تحقیر" کردن، جای خیلی ویژه ای در مناسبات ما دارد، بماند که فکر میکنم خیلی اش ریشه در نوع حاکمیت دارد،بماند که فکر میکنم باید ریشه تاریخی هم داشته باشد، بماند که فکر میکنم توی مملکت ما یکی از چیزهایی که یاد گرفته شده این است که تحقیر کن تا فرمانبر تو باشند تا سوار باشی، شواهد زیادی هم دیده ام،و حتی دیدن این چیزها از آدمها خیلی دلگیرم نمیکند، مطمئنم که شیوه دیگری را یاد نگرفته اند،بلد نیستند...
من از آن آدمها هم حتی خیلی دلگیر نیستم،مشکل حقیقتی است که توی جامعه ما دارد خودش را نشان میدهد، عوارضی است که به آن گرفتار شده ایم، پاسخی است که داریم از تحقیر شدن "ایشان"توسط حاکمیت دریافت می کنیم.و البته این برخوردها از جرم افراد نسبت به هم نمی کاهد.

+ نوشته شده در  91/02/27ساعت 11:46  توسط طیبه طاهری  | 

زندگی

صبحها که میرسم شرکت و عصرها که بر میگردم، اگر کسی نباشد،کنار باغچه می نشینم و مثل یک سری موجوداتی که دارند توی ابرها زندگی میکنند خم میشوم و گلهای تازه باز شده ی بو ته ی رز عطری را بو می کشم و به به عمیقی از انتهای ریه ام بیرون می دمد و میروم، گاهی اوقات وسط روز که یکدفعه احساس میکنم که طاقت نشستن پشت میزم و گپ زدن با آدمها را هم ندارم همین کار را میکنم، انقدر نازند و لطیفند و مهربانند که می شود روی مرامشان حساب باز کرد...
بعضی صبحها که توی مترو هستم، به قیافه و حس و حال بقیه "زن ها" نگاه میکنم، و فاصله سنج ذهنی ام به کار می افتد، به تفاوتهای بین "خودم" و "آنها""فکر" می کنم!سعی میکنم ازشان یاد بگیرم، امروز یکی را دیدم که خیلی سبک می خندید، خیلی خوشرو بود، با سه تا از دوستهایش بود،شبیه"ابی"بود،"ابی" اسم یک خانم است البته مخفف اسمش هست،خیاط و آرایشگر است، تازگی ها زده به تولید"پیاز داغ"و"سیرداغ"، قبلا ترها کار و بارش سکه بود،میگوید "عروسی"ها کم شده،مردم کمتر پول بابت دوخت لباسهای نامزدی و عروسی و مجلسی میدهند..."ابی" آدم دوست داشتنی ای است.
دلم برای "حمیده"خیلی تنگ شده،یکی از دختر خاله ها،که چند سالی از مادر کوچکتر است،دلم برای "خانمی اش"تنگ شده، یک جایی که باشیم، او هم که باشد، من سعی میکنم که دور و برش باشم،"همه" دوستش دارند،"همه" برایش احترام زیادی قائلند.مودب و محترم و بدون تکلف و با وقار و متین است،با آن آرامش فرشته واری که توی صورتش هست.یکبار،شوهر خواهرم،گفت،داری "شبیه" حمیده می شوی،فقط "ظاهر"م را منظورش بود، ولی من عمیقا از این ابراز شباهت من به خواهرش،حس خوبی داشتم...دوست دارم"شبیه حمیده" باشم، ولی خوب مثل دو گیاه متفاوتیم،فرق داریم...شاید هم روزی بعد از ۲۰سال شدم "مثل" حالای حمیده!
کرختی بهار است یا کسادی بازار،من کاری ندارم،من"دلخوشیهای" خودم را دارم، دلخوشی گل دادن بوته ی نسترن وحشی حیاط خانه ی خواهر روی داربست جلوی پنجره،و سبز شدن درختچه شاتوت و تصور رسیدن میوه های آبدارش و خودم که با لباس رنگ شده از شاتوت از زیرش بیرون می آیم،قشنگ بودن آسمان گرگ و میش دم غروب دیروز از پشت پنجره، که دلم می خواست تا آسمان بالا بروم و بغل کنم و ببوسم همان آسمان پشت پنجره را و صدای رعد و برق بعد از غروب آفتاب که با همه ی نا آرامی اش،آدم را وادار به تحسین میکند و حتی دیدن اسم یک فیلم رزمی و تا شب خندیدن به آن،که بچه ها اسم فیلم"بازگشت به ۳۶ تالار شائولین" است.و دلخوشی شوخی با پدر،که چرا هر وقت مادر ما را می بری سفر،سرما می خورد و تو مواظب "مامان" ما نیستی...دلخوشی دورهمی دیدن سریال"اسد پنبه" و "پچولی" هایش،که"دورهمی اش" برای من مهم است...

+ نوشته شده در  91/02/12ساعت 13:41  توسط طیبه طاهری  | 

چشمهای مغموم آقای "هوم"

گاهی اوقات دلم میخواهد که دیگر ننویسم، اما باز همان دلم، نمی گذارد. دل است دیگر، خیلی نباید سر به سرش گذاشت باید پای حرفهایش نشست وگرنه که این مرغک وحشی لذت بخش، زبانش را که نفهمی، زندگی را به کامت تلخ میکند! و البته فهمیدن زبان دل، آرامش میخواهد...  اصلا اینجا فقط برای دل خودم است و لا غیر، دلم میخواهد یکجایی باشد که تویش با دلم فکر کنم، با دلم حرف بزنم و هیچ هم نگران این نباشم که به کسی بر بخورد یا نه،گرچه اینجا حرفها خیلی درونی تر از این حرفهاست، و البته این نوشتن و ارتباط خفیفی که با دیگران از این دریچه هست حکم یک نفس تازه کردن دارد برای منی، که کمتر حرف میزنم از تمام حس و حالی که تجربه میکنم.
آقای همکار، مادرش فوت کرده، آقای همکار، را اسمش را میگذاریم آقای "هوم"،در توصیف یکی از زیردستهایش از عکس العملهای ایشان در برابر کارهایشان،ایشان می فرمودند فقط این هوم،را کوتاه و بلندش میکند،کلا آن همکار لجش از بی عکس العملی آقای "هوم" در می آمد، من اما آقای "هوم" را دوست داشتم، به نظرم فقط کمی روابط عمومی اش ضعیف است، وگر نه که قلب مهربانی دارد، و این از چشمهایش معلوم می شود وقتی درکش بکنی و نگاه پدرانه اش را بخوانی، و البته من هیچ وقت از نزدیک با آقای هوم کار نکرده ام فقط گاهی از ایشان مشورت گرفته ام که خوب هم جواب داده!
اما آقای هوم،روز ۱۴ فروردین که دیدمش و روز دیگری که جلوی مسجد ایستاده بود برای مراسم ختم مادرش،چشمهایش مغموم مغموم بود، انقدر غم توی چشمهایش جمع شده بود که دلم میخواست می توانسم جوری تسلایش بدهم و البته کاری هم نمی شد کرد، و البته پذیرفتن اینکه ما آدمها سهمی داریم از این غمها که باید خودمان به دوشش بکشیم...
انگار که پیر شده بود، توی همان چند روز!
بر که می گشتم دلم میخواست سریع تر برسم خانه و از دور مادرم را نگاه کنم!
+ نوشته شده در  91/01/21ساعت 9:22  توسط طیبه طاهری  | 

satisfaction

ما تهیدستان عاشق پیشه ایم...
سفره ای لبخند و نان ما را بس است...

امروز صبح فکر میکردم، که گمانم سر و ته دنیای به این بزرگی و پیچیدگی همین باشد!

+ نوشته شده در  90/12/24ساعت 16:25  توسط طیبه طاهری  | 

بوی عید می آید، بوی دود توی سرمای قشنگ اسفند

عید برای من همیشه شبی است که می رسیم سمت خانه مادر بزرگ،آنجا که از تهران میرویم و ستاره های توی جاده ی کویر را می شمریم و شهر را رد می کنیم و پالایشگاه را و نیروگاه سیکل ترکیبی را و میپیچیم توی یک فرعی، که پر از پیچ و تاب است و سر یک پیچ دیگر آن تپه ی معروف را می بینیم و مثل یک یار پا برجای همیشگی نگاهش میکنیم و یاد تمام خاطرات کودکیمان با این تپه می افتیم"قلعه دوشی" که مثل یک کلاه است و از هر طرف که نگاهش کنی همان کلاه است مثل همان تابع معروفی که اولهای کتاب ریاضی دویمان بودو البته تمام اصرار خواهری برای ماندن ما در تهران بی نتیجه می ماند که نروید و اول عیدی که می روید ما کجا برویم عید دیدنی، و انقدر راستش دلنشین است این سفر شب عید ما به منزل مادر بزرگ که باز دوباره خواهری نمی تواند اول عید بیاید خانه ما،و وقتی میرسیم توی روستا،بوی دود است و بوی چوب است و باد سرد است و جوب آب است و درختان بلند قامت صنوبر است و پیرمردهای خمیده است و تا برسیم به آن خانه انتهایی که مادربزرگ چشم به راهمان است، شادیم به اندازه تمام دلخوشیهایمان شادیم و میرویم بعنوان بزرگترین نوه های پسری اش و آن دختر عمو پسر عمو های فسقلی که برایشان اسباب بازی خریده ایم و آن تلویزیون و آن کنترل همیشه در دست پدر و آن گنجینه(مطبخ!) سرد مادربزرگ و برنامه آهنگهای درخواستی و زدن و کوبیدن و خندیدن و خندیدن و خندیدن، و شاید کرسی گذاشته باشد مادر بزرگ،نمیدانم...و تمام آرامشی که آنجا دارم در هیچ کجای دیگر این کره خاکی نداشته ام!
و البته چند روز قبلش توی تهران توی اتاق خودمان پشت همان میز تحریر همیشگی و همان سیستم همیشگی،دلم تنگ است و به رسم این چند ساله دارم فرهاد گوش میدهم(یعنی آهنگهایش را فقط همان هفته آخر اسفند گوش میدهم!!!) و دلم می گیرد وقتی می خواند :"تو هم با من نبودی...ای یار...ای آوار..." و تکرار میکنم...تو هم با من نبودی...و تمام حرص و جوش خواهر را برای جمع و جور و رفت و روب را نادیده میگیرم و آن جمله حرص درآر همیشگی را می گویم:"خوبه که..." و میخواهد که مرا بکشد...و البته جبرانش می کنم.
فقط یکبار را آنجا نبودیم،سالی که خواهری میرفت سفر و ما ماندیم که برگشتش برویم استقبالش،آن شب را خوب یادم هست از خانه خواهری تا خانه خودمان ترافیک بود و پیاده گز کردیم مسیر را،و دستفروشهایی که نرگس می فروختند و مریم و مردم که خرید می کردند و خرید و ما که مریم خریدیم برای سفره و البته چه تحویل سال یخی بود...
من یک اندوخته ۲۵ ساله دارم برای تمام شب عیدها،یک اندوخته ۲۵ ساله ی شادمانی و ذوق شب عید،از کنار هم بودنهامان...
+ نوشته شده در  90/12/08ساعت 11:2  توسط طیبه طاهری  | 

باز شدم همان همیشگی...

ها، این چند وقتی که نبودم خدمتتان،روزگار سختی را بگذراندم انقدر که با آهنگ های  درپیتی رادیو هم اشکمان در می آمد،یعنی اصن یه وعضی، یکی باید میامد جمعمان کند که خوب طبعا نیامد و ما خود مجبور به جمع آوری خویش گشتیم (ای بمیرم من برای خودم هی)، چقدر خودم را کنترل کردم بماند،تازه این وسط اوضاع اسفناک روحی من، چقدر هم حجم کاری داشتم و جانشین رییس هم ذره بین گرفته بود روی کارهای ما،اصن یه وعضی... 
اما حالا،خصوصا امروز و خصوصا ترش دیروز که رییس هم آمد یک سری به شرکت زد، شدم همان همیشگی که به گل روی میزش می گوید الهی که دورت بگردم من، و برای خودش خوش و خرم است و بلد است سر به سر بقیه بگذارد، و هی برای خودم این آهنگی را که داداشی برایم دانلود کرده میذارم،که گروه کر دختران توی سال ۵۵ اجرایش کرده اند،ترانه ی "آی بانو،بانو بانو..."را و ملت هم سوت میزنند و کف میزنند و چقدر باحال است،لینکش هم برایتان میگذارم که فیض ببرید.
تازه گور بابای قیمت سکه و ارز و دلار و مس و آهن و شرکت نفت و وزارت نیرو و تعدیل و مشارکت تضامنی و ناز حضرات مشاور و آدمهای هیچی نابلد افه دار و ولنتاین و شال قرمز و کادو و مسئولین بی عرضه و هر چیز کوفتی دیگه...
من مثل یک کرگدن خوشحال ادامه میدهم...و تمامی دوستان را هم به کرگدن شدن توصیه میکنم
این هم لینک دانلود:

http://behzad13.persiangig.com/audio/07-%20Ay%20Banoo.mp3

http://behzad13.persiangig.com/audio/11-%20Be%20Didane%20Man%20Bia.mp3

http://behzad13.persiangig.com/audio/Gorouh-e-Kor-e-Dokhtaran-Khatere-%20Raftam%20Ke%20Raftam.mp3

+ نوشته شده در  90/11/30ساعت 16:14  توسط طیبه طاهری  | 

من اعتراف میکنم که یکی از سخت ترین و تلخترین جوانب کاری من، عدم حضور هیچ گونه رفیقی برای صحبت کردن و مسخره بازی دراوردن و خندیدن است.این مردها هیچ به درد رفاقت کردن نمیخورند... اه!
و البته اعتراف میکنم وقتی از این مسکن های مخدر دار قوی استفاده میکنم ، رسما کمی اختیارات از دستم خارج میشود و ممکن است به حرف نه چندان جالب یک شخص نه چندان جالبتر، بلند بلند بخندم و این به هیچ وجه معنی لذت بردن من از آن ارتباط را نمیدهد بلکه دقیقا معنی اش این است که من حالت متعادل ندارم و احتمالا این چندمین مسکن پشت سر همی بوده که خوردم و نتیجه اش شده این و نه هیچ چیز دیگر،و تو فکر کن که چه برداشتهای مزخرفی نمیتواند صورت بگیرد و البته پیداست که باز هم باید یقه خودم را بگیرم که مواظب باشم و اختیار خودم را محکمتر بگیرم و البته خوش بحال خودم که خیلی به این فکر نمیکنم که دیگران چی فکر میکنند و این بچگی خودم را حفظ کرده ام هنوز،و خدا امروز من را بخیر بگذراند انشالله با این هذیان گویی هایم.
+ نوشته شده در  90/11/19ساعت 14:44  توسط طیبه طاهری  | 

نه با تشکر از...

نه با تشکر از تیمی که بالاخره خودش را نشان داد و دندانهای مصنوعی اش را درآورد و با همان فکهای قوی اش لقمه ی پیروزی را مزه مزه کرد، و ما را از خواندن کری همیشگی شیش تایی ها نجات داد...بلکه با تشکر از سربازی که دیشب توی پمپ بنزین همین طور داشت بر و بر ما را معصومانه نگاه می کرد که داریم بنزین میزنیم و همین طور چشمش به من بود که اگر کمکی خواستم بپرد و وقتی در قرار دادن نازل در جایگاهش تعلل کردم سریعا برایم آن را سر جایش گذاشت،اما وقتی ازش تشکر کردم فکر کرد دارم از آقای پمپ بنزینی تشکر می کنم(؟!) و به خودش نگرفت!
+ نوشته شده در  90/11/15ساعت 9:13  توسط طیبه طاهری  | 

در توصیف صحنه ای رشک برانگیز!

چند وقتی بود که میدیدمش،پسر جوانی با لباس فرم نیروی هوایی،و کلاه،با دختری جوان که به نظر نامزدش میرسید،همیشه وقتی میدیدمشان گرم صحبت بودند،توی مجتمع می آمدند،اینبار هم،جلوی من بودند با یک فاصله ی حدود ۲۰ متری و هوا تاریک بود،یا داشت تاریک میشد،که پسر بچه ۸ یا ۹ ساله ای از در مجتمع خارج شد،چشم در چشم پسر جوان که رسید،ایستاد،من نگاهم بهشان بود،سرش را بالا گرفت،پاهایش را جفت کرد،دستش را به طرف سرش برد،و خیلی محکم و با صلابت پا کوبید...احترام نظامی گذاشت.یک لحظه دلم خواست جای پسر جوان باشم،ولی هر چقدر که گذشت،دلم می خواست که جای پسر بچه باشم،که اینهمه دوست داشت جای پسر جوان باشد...
+ نوشته شده در  90/11/10ساعت 15:41  توسط طیبه طاهری  | 

حق من و آقای سبیل خشن!

مسیر همیشگی را می رفتم، توی خیابان باریکی که برای خودش راه میانبری شده برای من،باید میپیچیدم توی خیابان اصلی،توی خیابان به ان باریکی و شیبدار، دو لاین هم بودیم ،من لاین چپ،آمدم بپیچم که یکی دقیقا آمد مستقیم روبروی من،میخواست وارد خیابان میانبر شود،نگاهش کردم،پشتم هم یک تاکسی بود،راننده روبرو،میانسال،تنومند،نخراشیده و بد اخلاق بود،با حالت دهان و دستش داشت بد و بیراه می گفت،کلا یک چیزهایی هم گفت،از روبرو هم ضربه ای به ماشین زد،کلا قصد داشت از روی من رد شود،من عصبانی از اینکه دارد یکطرفه را با این پررویی تمام می آید و چنین برخوردی هم میکند،در اقدامی تلافی جویانه تعلل میکردم و عقب نمی رفتم،اول صبحی،البته این چند ثانیه خیلی طول نکشید من هم با اخم و تخم و چپ چپ نگاه کردن به آقای سبیل راه را برایش باز کردم،و بالاخره که رفت،من هم پیچیدم توی اصلی،بعد ویرم گرفت،که علامت یکطرفه خیابان میانبر را ببینم،سرم را برگرداندم،توی آن ترافیک و با گرفتگی عضلانی -ناشی از بازیهای دیروز با نوه های خاله،که ۷تایشان هنوز توی سن بازی اند،بین ۵ تا ۱۶ سال،از زو و وسطی و فوتبال دستی،که البته دیدن مهتاب ۸ ساله سر ذوقم آورده بود و بیشتر برای فراموش کردن تنشهای کاری و البته تغییر روحیه که خیلی هم خوش گذشت-،خلاصه با این وضعیت ،البته کار سختی بود،سخت تر هم شد،وقتی تابلوی دوطرفه را دیدم...
حق با او بود!
+ نوشته شده در  90/11/03ساعت 9:30  توسط طیبه طاهری  |